
میدانی این حرف ، حرف کیست؟
آری درست حدس زدی، این حرف ، حرف من و توست،من و تویی که هر روز
ده ها بار این حمله را با هم بلند فریاد می زنیم.
من و تویی که معتقدیم خون شهدا بی ارزش است،
من و تویی که آن ها را مرده فرض میکنیم،
من و تویی که آرمان هایشان را عقب افتادگی تلقی میکنیم،
و من وتویی که...

همه از زيسن معنايي دارند و در آن راهي را دنبال مي کنند،
هر کس به مقتضاي عقلش و فهمش.
از نخل هاي درهم و غمگين پرسيدم: زندگي چيست؟
شاخه اي خشک و شکسته با دهان باد پاسخم داد که همين!

پندار ما اینست
که ما مانده ایم و شهدا رفته اند؛
اما حقیقت آن است که ...
زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
شهید مجتبی علمدار

قانون اول : بارالها ، اعتراف میکنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم . حداقل روزی 10 آیه قرآن را باید ...
شهيد دکتر سيد عبدالحميد ديالمه ( از شهدای هفتم تیر )

متني که در ادامه مي بينيد قسمتي از سخنراني شهيد دکتر سيد عبدالحميد ديالمه است که به موضوع سوء استفاده از نام خط امام اشاره اي کوچک داشته اند:
"خط امام چي شده، الان ديگه اتوبان شده و به تعبيري اگر امام امروز برگرده پشت سرش خط خطي شده ديگه!!
دو ميليون خط !!! ...
ما در حال جنگیم

نه در حال تبلیغ وبلاگ
بنابراین درخواست تبادل لینک نفرمایید
اگر فکر می کنین با ما هم سنگرین قدمتون روی چشم
برای ما اصلا مهم نیست که کی ما رو لینک کرده یا نکرده
ما به وظیفه خودمون عمل می کنیم
از ما ناراحت نشین
تا جایی که می تونیم این عقیده مقدس رو گسترش می دیم

دلم تنگ شهیدان است امشب ...

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند

که شهیدان که اند ....
اینهمه خونین کفنان ...

۲۵ اسفندماه سالروز شهادت شهید مهدی باکری است.
این فیلم کوتاه آخرین تصویر ضبط شده از او در عملیات بدر است.
برای دانلود فیلم روی تصویر راست کلیک کرده و گزینه Save Target As را انتخاب کنید (8 مگابایت)
به بهانه ششم اسفندماه سالگرد شهادت حمیدآقا

مهدي كمي دير رسيده بود، اما حميد كارش سرانجام گرفت. پشت خاكريز ولو شد. رفت تو فكر. آن امانتي، سبكبال از دستش پر زده بود. «چگونه ميتوانم داغ اين شقايق را به قاصدكي بسپرم كه مقصدش خانه فاطمه و 2 فرزندش احسان و آسيه است. كار من كه درد و داغ بردن نيست. حميد اكنون در 200متري من آرام گرفته. فاصله بين من و او، بين ماندن و رفتن است. فاصلهاي بين گمنام و بينام» دستي به دوشش خورد. سر بلند كرد. مرتضي آمده ...
به بهانه ششم اسفندماه سالگرد شهادت حمیدآقا

- حميد، مهدي. حميد، مهدي
و حميد پاسخي نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزيره. سراب را ميماند. خبري از بچهها نبود، اما از روبهرو تا دلت ميخواست تانكهاي عراقي بودند كه به حميد نزديك ميشدند. پشت سرش تو جزيره چه غوغايي بود. همه ميجنبيدند كه زير آتش جان پناهي پيدا كنند. سپاه سوم عراق توپخانهاش را مامور كرده بود كه هر چه گلوله دارند بريزند تو جزيره. از ديروز كه اين شخمزدنها شروع شد، يك سره آتش ريختند.
حميد پشت خاكريز نفس تازه كرد. نشست و رفت تو فكر. از آن همه انفجار حالش بهم ميخورد. كلافه بود. رفت سراغ بچهها. پشت سيلبند جزيره شهدا را رديف كنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند يكي ديگر را هم به آنجا ميبردند. از ديروز كه در آنجا مستقر شده بودند، يك سره ...
به بهانه ششم اسفندماه سالگرد شهادت حمیدآقا

خودش رفت عقب لندكروز چهارمي و زد روي سقف و اشاره كرد كه حركت كند. راه كه افتادند، زمزمه شكل گرفت. بعد آهنگ شد. دل بود كه به اين آهنگ هيجان ميداد و ميشد شور. گرد و خاك بود كه بلند ميشد و مينشست رو بچههايي كه هنوز لباسشان تميز بود.
چهرهها كه خاكي شدند، آهنگ زمزمه رفت سمت تراژدي. هركي يك تراژدي تو دل داشت. حميد هم رفت تو خودش، جايي كه بايد ميبود. لبش بسته شد و از آهنگ بچهها جا ماند ...